شکوه جام جهان بین ٬شکست ای ساقی
نماند جز من و چشم تو٬ مست ای ساقی
چه خون که می رود اینجا٬ ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست، هست ای ساقی
(ابتهاج)
دوم دبیرستان- ۷۹ -انگار ٬ تاریخ معاصر داشتیم با دبیری که بعدها بهترین خاطره ی دبیرستانم بود ...
خوب بود ٬ زیادی خوب بود ٬ و چه سیگاری که می کشید لعنتی-
بعضي وقتها كه كمي از مسير برگشت را مهمانش بودم توي آن پرايد سفيد
وقتی جزوات بچه ها را گرفت برای تصحیح و نمره من هم به دعوت برای کمک بهش-ان- پیوستم.
خاطره ی عجیبی شد.می گفت درس ها رو نمیخواد نگاه کنی ٬ مهم نیست
(با اینکه در تمام طول سال همه چیز گفته بود الا چیزی از آن کتاب)
بگرد چیزهایی غیر از اونها رو پیدا کن ٬ خط خطی ها ٬ نقاشی ها ٬ شعرها ٬
طراحی های گاهگاهی روی جلد ٬ ببین اول دفتر یا آخر دفتر نشانه ی خاصی داره
و هر چیزی شبیه به اینها. پیدا می کردم نقاشی ٬ شعر ٬ قلب و تیر ٬ طراحی آقای دبیر
آنها را با دقت نگاه می کرد از روی بعضی ها چیزی شبیه یادداشت بر می داشت ٬
عینکش را گاهی جابجا می کرد و دقیق تر نگاه می کرد. خم می شد روی خط های ریز
می خندید گاهی ٬ تعجب می کرد ٬ تحسین می کرد.تنهایی لذت می برد ٬
تنهایی غمگین می شد ٬ و من فقط نگاهش می کردم و نمی دانستم چه اتفاقی می افتد.
آنوقت ها فکر می کردم می دانم دارد چکار می کند اما نمی دانم...
*
این روزها از خواب که پا می شوم چیزی به اسم زندگی - شاید -
یا همچین چیزی با سلام نظامی فاشیست ها نگاهم می کند . می خندد ٬
دنبالش که راه بیفتی گم ات می کند ٬ و گاهی دلخواه گمش می کنی ٬
اشتباهی می روی و می دانی که اشتباه می روی...
بعضی چیزهایش آنقدر شبیه توست ! نه... بیشتر از خودت شبیه توست.
گاهی می ترسی و این ترس چه زیباست
گاهی می خواهی در آغوشش بگیری ٬ روزهایی که یک حرام زاده ی ایتالیایی است
اما همین زندگی است که شازده کوچولو برایت می خواند ٬ گوست داگ می بیندت ٬
می گوید/می گویی: مرام سامورایی مرگ است ٬ آنجا که بین مردن و زنده ماندن ایستاده ای
بی گمان مرگ را بر گزین.
مرگ در ونیز را و آینه و ایثار و تارکوفسکی و کیشلوفسکی و بعدها تیکور و عطر...
و زندگی زیباست یا اینکه زندگی معجزه است و آن قاطری که عاشق شده بود
و روی خط آهن می ایستاد یا فایت کلوب با آن تگ گویی های معجزه...
کوئن ها و برگمان و سکوت و (چقدر اسم اوردی بچه.حال می کنی این همه اسم بلدی؟
اونایی که بلد نیستی؟؟؟)
بگذر...
و همه ی این کتابهای خوب...(؟)
***
روزها را می گذراندم ٬ توی خیابان ها قدم می زدم و به قوطی های خالی لگد می زدم.
گربه های ولگرد را دنبال می کردم و پشت ویترین مغازه به خودم نگاه می کردم.
شب می رسید و پشت پنجره ی اتاق سرد می نشتم ٬ این خانه یک پنجره که
به خیابان اصلی باز شود دارد که پنجره ی من است. واتاق من همیشه سرد است
و این خیابان جز گاهگاهی عبور خودروهایی که تک و تنها و انگار از کاروانی عقب مانده اند
چیزی ندارد٬ جز مهمترین رویداد همیشه ٬ یک تکرار مداوم و بی احساس تکراری و ملال آور بودن
دو درشکه ٬ دو تا گاری که هر کدوم رو چهار تا اسب حمل می کردندبا دیواره های بلند و نا مرتب
و کسانی که افسار اسب ها را به دست داشتندآشنایان دوری که یمن بودنشان ٬ عبورشان
حالا دیگر بهانه ی بزرگی بود
آن شب هر چه نشستم صدای سم اسب ها از دور نیامد با فانوس ها و...
صدا نیامد
***
سلام
زود بازی را باختی ٬ من مشتاق آن همیاری ٬ رفاقتم
روزی حسن بصری رابع را گفت : ای رابعه خدای را چون می نگری؟
رابعه گفت : ای حسن تو چون می نگری ٬ ما بی چون می نگریم.
بی چون باش همه ی الهه های ناز
****
خواب بودی ٬ دل من از غم مرداب گرفت
-------
پی نوشت* : چه همه حرف ناگفته ماند با هر کدام تان!
پی نوشت **:وبلاگ شیدای شیدا را معرفی کرده بودم ٬ دوستاني پنداشته بودند
وبلاگ من است كه نيست. از دوستي ، آشنايي بود و تمام
پي نوشت***:حتي اگه كتاب بدون داستان تو دربياد
يا قراردادت با آستان قدس فسخ بشه
يا امتحان رو خواب بموني ، خستگي شب ها
يا از حامد پول قرض بگيري كه چكها پاس بشه
چقدر از اين بايد ها و جريانها و سلسله گي بدم ميايد ، منو چه به اين حرفا
**************
راستي دبير تاريخ رو ديدم ، دوباره ، بعد از كلي سال!!!كلي خوشحال شدم ، كلي خوشحال شد.
داشت كتاباش رو كنار خيابون مي فروخت...