فکر کنی بهتری
که فقط! فکر کنی بهتری
*
مهارت...
روز و روزگار اینطوریه
وقتی مهارت پیدا کردی که دروغ بگی
که خوب دروغ بگی
دیگه فقط دروغ می گی
چه با شلاق چه بی شلاق
*
سگی قلاده دار شدنش را
از بلند ترین بام
زوزه می کشد
می پرد
سگی
برای صاحبش دم تکان می دهد
سگ نشئه ای شعر می گوید
**
نمی دونم! نمی دونم
انگار قرار نیست خوب بشیم
من خرابم
من...
خسته ام
خیلی خسته...!
*در لوور
من گاهی که به یک تابلو خیره می شوم
تابلو ها به من خیره می شوند
حالا من جای یکی از این تابلوها
در لوور نشته ام
و آنها خیره نگاهم می کنند
و میروند
**کافی/خانه
قهوه ی ترک
با قند پارس
در جام های طلایی
چه می شویم ما!!!
*************************************
تو داری می روی
من اما خوشحالم
که وقتی هر یک از عاشقانت در شک می لرزیدند
و برای اولین بار سیگار کشیدند
در آینه می خندیدند
و در اتاق شان گریه می کردند
من برای سفرت دعا می کردم...
*
آیلا
من روزهای اول را خوب به یاد دارم
من قول ها یادم می ماند
باید 120 سال دیگر هر روز کار کنم
تا با هم به ماه برویم
بچه های آن مرد را هم بیاور
*****
دوستان من به یادتان بوده ام!
وقتی
باید ببینمت
باید...
۰۹۳۵۹۸۲۲۳۱۵ منتظرم
****
فاشیست میگه آدمی که همیشه خرابه ، معلومه اونقدرا خراب نیست!!!
...
دیر آمده ام ، شاید کسی منتظر هم بود!
به دیدارتان می آمده ام خاموش، تکیه می کرده ام به دیوار خانه هایتان ، خوب نگاه کنید رد ناخن هایم
را روی دیوار ها خواهید دید
چند فقره غیبت داشته ام همه جا
به جاش کلی خوابیدم و گاهی چیزی خواندم و چند تایی فیلم دیده ام
اگه مث آدمیزاده درس می خواندیم و ول نمی گشتیم و عاشقیت نمی کردیم از ۸۱ تا به حال چند نفر
مهندس شده بودیم ها!
ویکی ، کریستینا ، بارسلونای وودی آلن هم قشنگه بوده نمی دانستیم یک سالی شاید خاک می خورده
است گوشه ای از گوشه های اتاقمان
مرد بدون گذشته ی کاریزماکی را هم دیدیم، شما هم ببینید!
اگه اونی که منظور ماست داره این خط ها رو می خونه ورداره این اخلاق رساله ای در باب ادراک شر
ما را بیاورد
تازه دلتون بسوزه ۳ تا دی-وی-دی کارتون پسر شجاع گیر آوردیم
به همراه کمی مورچه و مورچه خوار و آن اتوبوس جهانگردی و...
به انضمام کمی حاج ملا هادی سبزواری!
به علت مشکلات عدیده ی اقتصادی (خدا لعنت کنه ای آمریکا رِ ) از بهمن به تیر بهمنیدیم .(خدا به خیر
گرداند که فروردینی نشویم)
راستی جشنواره خوش گذشت؟
حال کردیم بیضایی و کریم مسیحی و یکی دو فیلم هورور!!!!
.
بی خیال × نشد انگار×
بر می گردم ، فرصت ...فرصت برای ترمیم این تکه تکه شدن ها!!!
شما را هستم اما...هنوز!
نماند جز من و چشم تو٬ مست ای ساقی
چه خون که می رود اینجا٬ ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست، هست ای ساقی
(ابتهاج)
دوم دبیرستان- ۷۹ -انگار ٬ تاریخ معاصر داشتیم با دبیری که بعدها بهترین خاطره ی دبیرستانم بود ...
خوب بود ٬ زیادی خوب بود ٬ و چه سیگاری که می کشید لعنتی-
بعضي وقتها كه كمي از مسير برگشت را مهمانش بودم توي آن پرايد سفيد
وقتی جزوات بچه ها را گرفت برای تصحیح و نمره من هم به دعوت برای کمک بهش-ان- پیوستم.
خاطره ی عجیبی شد.می گفت درس ها رو نمیخواد نگاه کنی ٬ مهم نیست
(با اینکه در تمام طول سال همه چیز گفته بود الا چیزی از آن کتاب)
بگرد چیزهایی غیر از اونها رو پیدا کن ٬ خط خطی ها ٬ نقاشی ها ٬ شعرها ٬
طراحی های گاهگاهی روی جلد ٬ ببین اول دفتر یا آخر دفتر نشانه ی خاصی داره
و هر چیزی شبیه به اینها. پیدا می کردم نقاشی ٬ شعر ٬ قلب و تیر ٬ طراحی آقای دبیر
آنها را با دقت نگاه می کرد از روی بعضی ها چیزی شبیه یادداشت بر می داشت ٬
عینکش را گاهی جابجا می کرد و دقیق تر نگاه می کرد. خم می شد روی خط های ریز
می خندید گاهی ٬ تعجب می کرد ٬ تحسین می کرد.تنهایی لذت می برد ٬
تنهایی غمگین می شد ٬ و من فقط نگاهش می کردم و نمی دانستم چه اتفاقی می افتد.
آنوقت ها فکر می کردم می دانم دارد چکار می کند اما نمی دانم...
*
این روزها از خواب که پا می شوم چیزی به اسم زندگی - شاید -
یا همچین چیزی با سلام نظامی فاشیست ها نگاهم می کند . می خندد ٬
دنبالش که راه بیفتی گم ات می کند ٬ و گاهی دلخواه گمش می کنی ٬
اشتباهی می روی و می دانی که اشتباه می روی...
بعضی چیزهایش آنقدر شبیه توست ! نه... بیشتر از خودت شبیه توست.
گاهی می ترسی و این ترس چه زیباست
گاهی می خواهی در آغوشش بگیری ٬ روزهایی که یک حرام زاده ی ایتالیایی است
اما همین زندگی است که شازده کوچولو برایت می خواند ٬ گوست داگ می بیندت ٬
می گوید/می گویی: مرام سامورایی مرگ است ٬ آنجا که بین مردن و زنده ماندن ایستاده ای
بی گمان مرگ را بر گزین.
مرگ در ونیز را و آینه و ایثار و تارکوفسکی و کیشلوفسکی و بعدها تیکور و عطر...
و زندگی زیباست یا اینکه زندگی معجزه است و آن قاطری که عاشق شده بود
و روی خط آهن می ایستاد یا فایت کلوب با آن تگ گویی های معجزه...
کوئن ها و برگمان و سکوت و (چقدر اسم اوردی بچه.حال می کنی این همه اسم بلدی؟
اونایی که بلد نیستی؟؟؟)
بگذر...
و همه ی این کتابهای خوب...(؟)
***
روزها را می گذراندم ٬ توی خیابان ها قدم می زدم و به قوطی های خالی لگد می زدم.
گربه های ولگرد را دنبال می کردم و پشت ویترین مغازه به خودم نگاه می کردم.
شب می رسید و پشت پنجره ی اتاق سرد می نشتم ٬ این خانه یک پنجره که
به خیابان اصلی باز شود دارد که پنجره ی من است. واتاق من همیشه سرد است
و این خیابان جز گاهگاهی عبور خودروهایی که تک و تنها و انگار از کاروانی عقب مانده اند
چیزی ندارد٬ جز مهمترین رویداد همیشه ٬ یک تکرار مداوم و بی احساس تکراری و ملال آور بودن
دو درشکه ٬ دو تا گاری که هر کدوم رو چهار تا اسب حمل می کردندبا دیواره های بلند و نا مرتب
و کسانی که افسار اسب ها را به دست داشتندآشنایان دوری که یمن بودنشان ٬ عبورشان
حالا دیگر بهانه ی بزرگی بود
آن شب هر چه نشستم صدای سم اسب ها از دور نیامد با فانوس ها و...
صدا نیامد
***
سلام
زود بازی را باختی ٬ من مشتاق آن همیاری ٬ رفاقتم
روزی حسن بصری رابع را گفت : ای رابعه خدای را چون می نگری؟
رابعه گفت : ای حسن تو چون می نگری ٬ ما بی چون می نگریم.
بی چون باش همه ی الهه های ناز
****
خواب بودی ٬ دل من از غم مرداب گرفت
-------
پی نوشت* : چه همه حرف ناگفته ماند با هر کدام تان!
پی نوشت **:وبلاگ شیدای شیدا را معرفی کرده بودم ٬ دوستاني پنداشته بودند
وبلاگ من است كه نيست. از دوستي ، آشنايي بود و تمام
پي نوشت***:حتي اگه كتاب بدون داستان تو دربياد
يا قراردادت با آستان قدس فسخ بشه
يا امتحان رو خواب بموني ، خستگي شب ها
يا از حامد پول قرض بگيري كه چكها پاس بشه
چقدر از اين بايد ها و جريانها و سلسله گي بدم ميايد ، منو چه به اين حرفا
**************
راستي دبير تاريخ رو ديدم ، دوباره ، بعد از كلي سال!!!كلي خوشحال شدم ، كلي خوشحال شد.
داشت كتاباش رو كنار خيابون مي فروخت...
![]()
«يك روز عصر قدم زنان در راهي مي رفتم ، در يك سوي مسيرم شهر قرار داشت و در زير پايم آبدره!.
خسته بودم و بيمار ، ايستادم و به آن سوي آبدره نگاه كردم ؛ خورشيد غروب مي كرد ،
ابرها به رنگ سرخ ، همچون خون در آمده بودند.
احساس كردم جيغي از دل اين طبيعت گذشت ، به نظرم آمد از اين جيغ آبستن شده ام ،
اين تصوير را كشيدم ، ابرها را به رنگ خون واقعي كشيدم ، رنگ ها جيغ مي كشيدند ،
اين بود كه جيغ از سه گانه ي كتيبه پديد ».
ادوارد مونك
توضيح: سه گانه ي كتيبه با مضامين عشق ، رنج و مرگ است كه خود مونك آن ها را
مجموعه ي «كتيبه ي زندگي» مي ناميد.
* تصوير كه بي توضيح است. دوستي برايم نوشته :
تو به درك نرسيدي داري همش پيچ مي خوري.
...
دارم پيچ مي خورم و هي پيچ...نرسيده ام ، دورم ، غمگينم!
پس كي؟ كجا؟ اتفاق...
دم به كله مي كوبد و
شقيقه اش دو شقه مي شود
بي آنكه بداند
حلقه آتش را خواب ديده است
عقرب عاشق
(حسين پناهي)
**war zone /tim roth را ببينيد. با اينكه درگيرت مي كند اما همين در گير شدن!!! خوب است
شهر زيبا را ديدم باز.اصغر فرهادي شايد مي دانست شايد هم نه !
چه كاري است اين حرفها..شهر زيبا خوب است و همين كافي است.
(از وقتي اومدم توو اين خونه يه بار دستت بهم خورد جز براي زدن؟!!!)
كاش مي شد همه ي سيانس ها ، نماها ، ديالوگ ها را اينجا نوشت و حرف زد.
***
تو خوب كه نه ؛
بهتري
اي زن
اي سيب سرخ
اي آدميت حوا!
****
من به دريا نينديشيده ام ،
فكرهاي مرا دريا انديشيده است
(يدالله رويايي)
كمي هم يدالله رويايي بخوانيم
بل باز شود اين در گمشده بر ديوار
سكوت دسته گلي بود
ميان حنجره ي من
ترانه ي ساحل
نسيم بوسه ي من بود و پلك باز تو بود
*
يك لحظه از زمين عادت،
يك لحظه از زمين عرف،
از جامه ي عدالت و قانون ،
عريان شدم
در آب هاي آزاد عريان شدم
در آب هاي عريان
نظم بزرگ آزادي است
*****
سلام!
براي آنهايي كه با شماره ها كنار نيامده اند ، ستاره چيده ام.پيشكش
خوبيد؟ ما هم خوبيم!
حال من خوب است مثل حال گل
حال گل در دست چنگيز مغول
ابراهيم مي گويد مرد حسابي ، يه كم به خودت برس ، اصلاح كن!!!! ، لباس خوب بپوش .
وقتي كسي مي آيد اينجا كامپيوتري بخرد كاري، منتظر ديدن يك قيافه ي خوب و رو به راه است
مي گويم ابي ، تو كه مي شناسيم .چطور بايستم روبه روي اين آينه ها ، تا اگر كسي مرا ديد نگويد...؟
بگذريم.
رضا آن شب مي خواند:
چه گيجم ،
خسته ام
مستم
تبي افتاده در جانم
دقيقا از سر شب بي هدف در اين خيابانم
هوا برفي ست
شال ٍ گردنم در خانه جا مانده است
به خود مي لرزم و يخ مي زند آرام دستانم
هوا جان مي دهد مايوس باشم ، كاش بودي ماه
كه پي مي بردي از چترم به اندوه فراوانم
بدون شانه ات آنقدر در خود گريه سر دادم
كه گاهي دوستانم فكر مي كردند بارانم!
...
(رضا عابدين زاده - روزهاي بي حواس)
******
راستي...
من هنوز وقتهايي بهت فكر مي كنم.
از راه دور!
هنوز حس مي كني؟
1)اينجا
2)
و اينجا هم
سر
در
گمم... اما
***
۲)
بعضی وقتها که دلم می گیرد از همه ی دلگیری های روشنفکرانه و نیمه روشنفکرانه.
بعضی وقتها که خسته می شوم از سیگار...از تکرار
شعرهای عاشقانه ی ساده می گویم
می خوانم و می گذارم گوشه ای و یا ...
بعضی وقتها دلم می خواهد فقط تو را ببینم
فقط تو...
و بگویم
بگویم؟
زیباتر شده ای
همین
بعضی وقتها فقط همین آرامم می کندُ خستگی ام را می گیرد.سر.در.گم تو که باشم حالم خوب است
بهانه ای ندارم که گریه کنم.بهانه ای ندارم که بخندم.اما همان لحظه که بگذرد ٫ که بگذری...
شب است رو به ماه نشسته ام ٬ با ماه درد دل می کنم
ماه٬ خورشید مرا دیده ای؟
دلم برایت زود و زود هی تنگ می شود.
دلم هنوز نرفتی برایت تنگ می شود
هم...
۳)
از این شعر یانیس ریتسوس نتوانستم بگذرم
بخوانیم.
"گذر بهاری زن"
زن از پیاده رو سراسر سپید روبرو گذشت
زیبا ٬ با اطمینانی معصوم به زیباییش
روزی بود سرشار از تراکمی زرین
پیکرش با هر جابجایی ٬ از فضا قالبی می ساخت
درست به شکل پیکرش٬
و بدین سان در پس او
صفی از مجسمه های شفاف بر جا می ماند
تا دور دست٬ تا پیچ جاده ای که در آن ناپدید شد
گلفروشان ٬ پشت درهای آهنی شان را پایین می کشیدند
آنگاه در چشم انداز خیابانی سپید ٬ تا انتهای افق
آن مجسمه های شفاف ٬ تمام برهنه ٬ منجمد شدند
و بارانی ظریف
بر شانه های مرمرین شان باریدن آغاز کرد
(ترجمه : م.ع.سپانلو)
...
۴) چیزی شبیه اعتراف
مرثیه ای برای یک رویا...
۵)
زندگی وقتی "تویی" ٬ هستی
همیشه معجزه ای است
آمدنت٬
ماندنت٬
رفتنت.
و من خوب می دانم که دیگر پیامبری نمی رسد
تا دوباره معجزه ای...
دل خوش کرده ام
به شاید ٬ روزی ٬ چراغ جادویی
*** پی نوشت :
علیرضا نگران است ٬ بی تابی می کند و نگاهم می کند ٬ و همیشه فقط می گوید:
- خوب شو ٬ زود خوب شو
و من بی تاب دوست داشتنش ٬ دلواپسم ٬ که چگونه خوب شوم؟ که چگونه زود...
و علیرضا کنارم می نشیند ٬ زنگ می زند ٬ مسیج می دهد...
-خوب شو ٬اذیتم نکن
و من نمی دانم ولی حس می کنم که یعنی چه وقتی می گوید اذیتم نکن و چه چشمهای قشنگی
داری تو علیرضا.
خوب می شوم ٬ خوب می شوم علیرضا.زمان بده ٬ نفسم بالا بیاید این همه دویدن را
این همه هی بالا رفتن و پایین آمدن را
(به قول مهموت مورچه شده ای...)
می گویم آری مورچه شده ام شاید ٬ مگر نشنیدی حکایت آن عارف هندی را که می گفت : خواب دیدم
که پروانه ای شده ام و روی گلها می نشینم
و عارف نشسته بود و فکر می کرد:
نکند من پروانه ای هستم که روی گلها می نشینم و خواب می بینم که انسانی هستم که...
خندیده بود محمود (مهموت)
بخند علیرضا ٬ خوب می شوم.
****پی نوشت ۲ :
آیه های دلنشین
***** پی نوشت...
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
****شهیار***
این شهیار هم عجیب با آدم بازی می کند حتی اگر ...
ناخن سرخ دست تو
های یای یای
باغچه ی تب کرده من
...
چشم توی جای امن شب
...
با هر اگری حتی...
***
به یاد صدرا...دلم زود برایش تنگ می شود.
"زلف گره زده ام
به دندان عقلم٬
شانه بگردان!"
(صدرا صادقی)
***
حالم خوب نیست بی بهانه!
*
"کلمان" سارتر را نیلوفر چاپ کرده با ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم.من تازه دیدم شاید همه خونده باشید.
پی نوشت (مثلا):
آیه های دلنشین به روز شد.
به همه گفته ام میهمان دارم. کوچه را آب پاشی کرده ام. ریسه کشیده ام با لامپ هاي آبی ، قرمز و
سبز.از ستون كه بالا مي رفتم همسايه سلامتي ام داد.گفتم مهمان دارم ، يك سبد نارنج برايم، برايمان
آورده. حياط را آب و جارو كرده ام. كاشي هاي آبي حوض را شستم ، آب را عوض كردم ، ماهي گلي ها
اينطرف و آنطرف مي روند انگار خبر دارند...مهمان دارم!
گلدان ها را همه ي شمعداني ها را چيده ام روي پاشويه. سماور قل مي زند. قوري چيني مادربزرگ با
آن عكس قجري و قليان را چاي سيب دم كرده ام روي سماور توي ايوان مي درخشد. حافظ را از طاقچه
برداشته ام ، گرد و خاكي كه نداشت اما دستمال كشيده ، گذاشته ام كنار تخت ، زير ياس هاي پيچيده
به ستون هاي ايوان. آينه را خوب تميز كرده ام .توي قاب در مي ايستم همه چيز خوب است ٬ مي دانم
براي تو كم ...كه خوبتري.
باغچه زنده و سبز است. از گل دادن گذشته اما.درخت گيلاس آنطرف حياط تنها ايستاده.بايد
دستي هم به سر و گوش اين درخت بكشم...مهمان دارم.نزديك كه مي شوم چيزي روي شاخه
نظرم را جلب مي كند ،دو تا شكوفه نشسته اند روي تن درخت پير...ميهمان دارم
****************
پ.ن : ميهمان دارم اما... به اما كه مي رسد دلواپس مي شوم...
شايد ميهمان داشته باشم...شايد
اگر آن آدرس پاك نشود! اگر بيايد! اگر...
پ.ن :
اينجا ، مي نويسيم...با هم.
در باغمان قدمي بزنيد
این گلوله های نداشته
را
هی تیر می کشیم!
***********
از دانشگاه بر می گشتم . رضا گفت بریم سوپ جو بخوریم. رفتیم سوپ جو بخوریم. یه مردی بود یه لباس زرد داشت و نگاهم می کرد.نگاهش کردم
سلام و خوش و بش کردیم. گفت آشنایی گفتم نمی دانم.گفت دیده امت.گفتم شاید! کجا؟ اهل کتاب و سینما نیستی؟ گفت نه. چه قشنگ گفت نه.سوپ را خوردیم و نگاهم می کرد.نگاهش می کردم .بیرون آمدیم و در را که بستم نگاهم میکرد.نگاهش کردم.نمی شناختمش.ندیده بودمش.دلم برایش تنگ شده!
رضا بریم سوپ جو بخوریم.
***********
سه شنبه ها را دوست دارم که آنها را که دوست دارم همه ی روز می بینمشان. و از سه شنبه ها بدم می آید آنها را که دوست می دارم از سه شنبه به بعد نمی بینمشان.
سه شنبه ها؟
*********
آرام در آغوشم بگیر
وزن کم کرده ام
راه رفته ام
و تب دارم
(علی شفیعی-بگذار از پهلویم گلی بروید)
**********
به من کلاهی بده
مرا از این باران ها
از این خیابان ها ببر
مرا آغوشی
دستی بده
مرا از این روزها ببر
این روزها و تقویم ها همه سیاه
مرا هر کجا که می خواهی ببر
هر جا که باشی
بارانش - خیابانش -
بی سرو بی کلاه بودنش خوب است
**********
انجمن شاعران مرده را ببینید باز
***
می آیم
فردا که نه
برای تولدت می آیم اما
سیاه می پوشم و نگو چرا
سیگارت حتی اگر به راه باشد و
باران ببارد و
فرهاد بخواند
یا هرکس...
چه فرق می کند
این روزها به اندازه ی کافی همه چیز هی فرق می کند
بیا ما
من و تو
هیچ چیزمان فرق نکند
لاغری مان
سیگارهامان
باران ها...
هواها...نفس ها
ببین!
آماده شدم
تقسیم می کنیم
دو تا تو
یکی من
دو تا تو
آ آ ه ه
...
پ . ن ۱ جمعه شبکه یک سیما - ساعت ۴ بعد از ظهر - سایه ی خیال رو نشون داد...
خوش به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
...
خوش به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره
...
خوش به حال لک لکا که لک لک ان
پ.ن۲ - اینها اصلا پی نوشت نیست که ! ننویسم نفس کم می آورم زیبا
بگذریم...سه شنبه می بینمتان